بگذار هر چه از دست می رود، برود!
آنچه را می خواهم که به التماس نیالوده باشد.
هر چه باشد، باشد.
حتی زندگی!
دیشب و امروز صبح وسایلمو جمع و جور می کردم، که بتونم قسمتی از اونا رو این دفعه ببرم خونه. کلی از وسایلمو هم دور انداختم، شاید دو یا سه پلاستیک بزرگ زباله. نتیجه این که وقتی خواستم تو کوله پشتی (کوله کوهنوردی نه از این کوله سوسولی ها) جا بدم دیدم ای ووی، فقط نصف لباسامو که می خواستم ببرم خونه (و دیگه نیارم) رو تونستم جا بدم. همش موند توی اتاق و جا نشد واسه دفعه و دفعه های بعدی. به اینا کتابای دو پست قبلیمو (منظورم این پستٍ) هم اضافه کنید.
ما (احترام به خود) داریم میرم خونه، از این به بعد صدای مارو از خونه می شنوید.
نوروز مبارک! سال نو همه سرشار از: پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک.
توصیه من: حسود نباشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 12:49  حسام
|
بعد از اينکه بيست و ششمين بوق رو براي بيست و ششمين نفري که کنار خيابون وايساده بود زد و مسافر سوار نشد، دست راستش رو از روي فرمون برداشت گذاشت رو شونم و گفت: انقدر بدم مياد از مسافراي نحس!
عید هم داره میرسه. عید هم واسه ماها که متولد بهاریم مصیبت نامه است، چون کم کم یه سال به عدد سنمون اضافه میشه. حالا هم من که دیگه دارم 24 رو پر میکنم (جهت برطرف شدن پاره ای سوء تفاهم ها: یعنی میشم 25سال کامل، الان 24 سال و اندی دارم) هیچی هم نداریم؛ نه کاری، نه پولی، نه بازاری-تازه، طبق جدیدترین آمار سربازی هم اخیرا به سبد بدبختی های خانوار من اضافه شده. تهش هم دلمون خوشه یه مدرک کارشناسی ارشد-از نوع مهندسی کشاورزی دانشگاه شیراز- که داریم.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 4:43  حسام
|
دیگه دارم کم کم وسایلمو جم و جور میکنم، چند ماه دیگه معلوم نیست کجا باشم. احتمالا تا اردیبهشت شیراز باشم. اما مشکلی که هست اینه که باید خوابگاه دانشگاه شیراز رو تحویل بدم، اما تو دانشگاه علمی کاربردی این ترم 6 واحد درس دارم.
موندم چیکار کنم؟ به نظر شما؟
بر اساس همین چند خط بالا، امروز کتابای غیرضروری رو از تو اتاق و بالکن جمع و جور کردم. کلی شده بودن. نمی خواستمشون. یکی دو تاشو دادم به بچه ها. بقیه رو چپوندیم تو یه کوله پشتی بزرگ و بردیم بازار که بفروشیم.....
یارو گفت چه کتاباییه گفتیم اکثرا دانشگاهین و غیره هم بینشون هست. گفت بریزشون کف مغازه بینم چی داری!!!! بعد سرپا یه نگاه کلی بهشون کرد، انگار می خواست گاو بخره گفت همش 10 تومان!!!!!!!!!!
خلاصه به هر زحمتی بود 12 تومان دادیم و سرخوش اومدیم بیرون.
اون همه کتاب که مجبور بودیم دو نفری حملش کنیم شد 12 تومان، حالا اگه بخوای یه دونه کتاب باغبانی عمومی (9تومان) یا زارعت غلات (5تومان) رو بخری چند در میاد؟
اگه می بردیم بازیافت به عنوان کاغذ باطله و کیلویی می فروختیم فکر کنم بیشتر می شد، اما دلمون نیومد!

+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 4:10  حسام
|
لخند می زنم و او فکر میکند بازی را برده،
هرگز نمی فهمد با هر کسی رقابت نمی کنم
1. چند روزی رفتم خونه، بدون هیچ گونه اطلاع قبلی خونواده یه جشن خودمونی و کوچیک به مناسبت دفاع و فارغ التحصیلی برام گرفته بودن. خیلی سورپرایز شدم. تو چنین مواقعی آدم هم خوشحال میشه، هم انگیزه می گیره و هم توقعات بیشتری از خودش داره.
2. تازه شروع کردم که واسه آزمون دکترا بخونم. از شانس ما امسال اولین سالیه که کنکور متمرکز شده. معلوم نیس چطوریه. به نظر خودم اگه از کنکور اولیه پذیرش بگیرم انشاله واسه مصاحبه مشکلی ندارم. دعا کنین...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 22:53  حسام
|
به شدت درگیر دفاع بودم و خوشبختانه دفاعم به خوبی انجام شد، راضی ام (خدا را شکر)
چندتا از عکساشو می تونین تو فیس بوک ببینین (ببینید دیگه، قشنگن)
خب اسممو search کن پیدا می کنی مگه تو کل دنیا چندتا هم اسم من هست؟ خودم search کردم، پیدا نشد. فقط خودمم!
یکی از دوستام چند روز پیش دو تا کتاب شعر (رنگ های رفته ی دنیا و پرنده پنهان) از گروس عبدالملکیان رو بهم داد که بخونم
شعراش قابل لمس بودن، اگرچه فضای سیاهی رو ترسیم کرده بود (به نظر من)
این یه شعر از این شاعره:
زنبورها را مجبور کرده ایم
از گل های سمی
عسل بیاورند
و گنجشکی که سالها
بر سیم برق نشسته
از شاخه ی درخت میترسد
با من بگو چگونه بخندم
وقتی که دور لب هایم را مین گذاری کرده اند
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرفهای خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند
نبودم، منو ببخشید-دیگه تکرار نمیشه
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 3:44  حسام
|
چند وقت پیش یه دوست کتاب شازده کوچولو رو بهم داد که بخونم. خیلی وقت پیش خونده بودم، و همون موقع هم کلی هم ازش خوشم اومده بود. این کتاب مال حدود 70 سال پیشه (1943م) و به 198 زبان دنیا ترجمه شده.
احساس کردم این دفعه یه کتاب دیگه بود. کتابیه که ظاهرا ادبیات کودکانه داره، اما مفاهیم بلندی داره. میدونم اکثرا خوندنش، چندتا جملشو آوردم:
* اهلی کردن چیزی است که مدت هاست فراموش شده. اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن . . . 
* به خاطر داشته باش که هر چیزی را که اهلی کردی تا آخر عمر مسئول ان خواهی بود. 
* مسافرها چیزی را دنبال نمی کنند. آنها یا در حال خواب هستند، یا دارند خمیازه می کشند. فقط بچه ها هستند که دماغ شان را به شیشه های قطار فشار می دهند. (مثل خود من تو راه خونه :
)
* فقط بچه ها می دانند به دنبال چی هستند. آنها دیوانه وار به عروسک پارچه ای خود عشق می ورزند و این عروسک آنقدر برایشان مهم و ارزشمند می شود که اگر کسی آن را از آن ها بگیرد به زیر گریه می زنن.
* حتی آدم اگر در حالت مرگ باشد بازهم خوب است که یک دوست داشته باشد.
* وقتی ستاره ات را نمی توانی ببینی، بهتر است. چون می توانی به همه ستاره ها نگاه کنی. . . (نقل به مضمون :
)
و خیلی جملات قشنگ دیگه.
کتاب رو بخونید و یا حتی گوش بدین

در ادامه پست قبلی نوشت: خبر رسیده که مجله همشهری جوان شماره ۲۹۲ که با من مصاحبه کرده بودن کمیاب شده
همین، صرفا جهت اطلاع ( از نوع بیست و سی ای).
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 16:32  حسام
|
چند روزی بود بوی خیلی بدی از توی یخچال می اومد. از این همه ملت اگاه و همیشه روی صحنه هم کسی حسشو نداشت ببینه چه خبره. امروز صبح که پا شدم واسه صبحونه خوری (ساعت 11.30)، یه بسته نون که برداشتم دیدم سبزه. گذاشتم کنار و نگاه به بقیه نون ها کردم، دیدم وا مصیبتا... پر بود از نون های کپک زده . . .
حالا هی روزانه 17 رکعت که نه، 170 رکعت نماز بخون بگو باید از خدا بابت نعمتاش تشکر کنیم.
توضیح نوشت: یخچال های دانشجویی دقیقا مصداق سرشار از خالیه، یار غار و رفیق گرمابه گلستانشون نونه.
سفارش نامه: مجله همشهری جوان این هفته ( شماره 292) تو صفحه جوان ایرانی با من مصاحبه کرده، اگه کسی می خواد بخونه بره بخره، جان من کپی نکنید.
توی اینجا و اینجا می تونید ببینید.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 18:56  حسام
|
یکی از دوستام تازه نامزد کرده بهش میگیم چکل (Chakol). چکل تو زبان فسایی به بزی (بزغاله) می گن که تازه می خواد جفتگیری کنه. حالا اینقد بهش چسپیده که دیشب به من گفت مکتب چکلیسم رو راه اندازی کردم و چندین عضو هم دارم. منم چون شرایط عضویت رو نداشتم به عضویت افتخاری مکتب ایشون دراومدم.
پی نوشت: چند روز پیش با چندتا از دوستامون داشتیم تو دانشکده قدم می زدیم، هوا ابری بود. من گفتم عجب هوای خوبی. یه دفعه یکی از دوستای شیرازیم شاکی شد که : نگو عامو، فردا بارون میاد!!!!! (فردا رو بکشید)

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 19:35  حسام
|
بچه ها بهم خبر دادن که توی بانک ملت شعبه دانشکده برنده شدم. وای نمیدونین چه خبر خوشحال کننده ای بود. 25 هزار تومان، اولین بار تو کل عمرم. خودم هنوز ندیده بودم، اما کل دانشکده می دونستن. همه هم شیرینی می خواستن، اگه می خواستم بهشون بدم (شیرینی منظورمه)، باید 250 تومان خرج می کردم. با کلی ذوق و یکی از دوستان رفتم بانک. با قیافه ی یک جوون مایه دار رفتم تو بانک و با طمانینه و خیلی با کلاس سلام و علیک کردم. گفتم این جوایز قرعه کشی بانک رو کی میدین؟ طرف سرشو بالا آورد و گفت : ها؟ من دوباره تکرار کردم. گفت کدوم قرعه کشی؟ گفتم همین که زدین پشت در. نگاهی سرد کرد و گفت عامو ای مال یی سال پیشه!!!!!
میان نوشت ها: قیافه من داخل سالن بانک و انتظار دوستم دم در بانک رو تصور کنین.
امشب آلبوم فرامرز رو اصلانی رو دانلود کردم- بدجور یاد سال اول کارشناسی تهران افتادم:
اگه یه روز بری سفر-بری ز پیشم بی خبر . . .
دلم گرفت . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 0:13  حسام
|
حکایت موبایل ما هم شده مثل کارای اداری، بعد ساعات اداری دیگه تعطیل می شه.
یه نوع آجیل مشهدی هست که بهش چلغوز می گن. حالا یکی از همکلاسی خانم ما یه کاسه آجیل ورمیداره میاره و میگه این آقای چلغوزه، اونم خانم کشمش.
وقتی چند تا وبلاگ رو باهم باز می کنم، میشه عینهو ساعت 12.30 تا 13 دانشکده ما. (هر کس تونست وجه تشابه رو پیدا کنه؟)

ادامه نوشت: چلغوز میوه کاج مانندی و مغزداری است که طعم آن مثل مغز بادام و پسته است. چلغوز سرشار از مواد پروتئینی چربی و اسید آمینه میباشد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 21:47  حسام
|